الشيخ ناصر مكارم الشيرازي

401

ترجمه گويا و شرح فشرده اى بر نهج البلاغه ( فارسى )

با لهو و لعب خود را سرگرم مىساختند و در آن هنگام كه در سايهء زندگى ( پر ناز و نعمت و ) غفلت زا ، آنها به دنيا و دنيا به آنها مىخنديد ، ناگهان روزگار با خارهاى آلام و مصائب ، آنان را درهم كوبيد ، گذشت روزگار ، نيرويشان را درهم ريخت ، مرگ از نزديك به آنان نظر افكند ، و غم و اندوهى كه از آن آگاهى نداشتند با آنها در آميخت ، غصه‌هاى پنهانى كه حتى خيال آن را نمىكردند در وجودشان راه يافت ، و در حالى كه شديدا به سلامت و تندرستى انس داشتند بيماريها در پيكرشان تولد يافت ، در اين هنگام هراسان ، به آنچه پزشكان آنها را عادت داده و آموخته بودند كه « حرارت » را با « برودت » و « برودت » را با « حرارت » تسكين بخشند روى آوردند ( اما ) هيچ حرارتى را با برودت خاموش نساختند جز اين كه حرارت شعله‌ورتر شد ! و هيچ برودتى را ( با داروى حرارت ) تحريك نكردند جز اين كه برودت را تهييج نمود ! ، و براى اعتدال مزاج به وسيلهء هيچ داروئى نپرداختند جز اين كه آنها را آمادهء بيمارى ديگرى نمود ، تا آنجا كه تسلى دهنده‌اش سست ، و پرستارش به غفلت گرائيد ، و خاندانش از بيماريش خسته و ناتوان شدند ، و از پاسخ سائلان در مورد بيمارى او عاجز ماندند ، و در بارهء همان خبر حزن آورى كه از او كتمان مىنمودند در پيش او به گفتگو پرداختند : يكى مىگفت : تا هنگام مرگ به همين وضع باقى است ( و با همين بيمارى از دنيا مىرود ) ، ديگرى آرزوى بازگشت بهبوديش را داشت ، سومى آنان را به شكيبائى در فقدانش دعوت ميكرد و گذشتگان را به يادشان مىآورد ، در همين حال كه وى در شرف سفر مفارقت دنيا و ترك دوستان بود ، ناگهان عارضه‌اى گلوگير برايش پيش آمد ، كه فهم و دركش در حيرت افتاد و زبانش به خشكى گرائيد . چه وصاياى لازم و مطالب مهمى كه پاسخ آنها را مىدانست اما زبانش از گفتن آنها بازمانده ، و چه سخنان دردناكى كه مىشنيد و خود را به كرى مىزد : ( اين زخم زبانها ) يا از شخص بزرگى بود كه او را محترم مىداشته ، و يا از كوچكى است كه به او ترحم نموده است ( خلاصه اين كه ) مرگ دشواريهائى دارد كه هراس انگيزتر از آن است كه بتوان در قالب الفاظ ريخت و يا انديشه‌هاى مردم دنيا بتوانند آنها را درك نمايند !